پارت شصت و هفتم :

- میبینی؟!... تو حتی بلد نیستی ابراز محبت کنی. زبونت زبون زور و تحمیله. از عشق پدرونه فقط امر و نهی کردنش رو یاد گرفتی وگرنه...
- دهنتو ببند...
همان وقت صدای بلند ایرج و دستی که با غیظ تا بالای سر باران بالا آمده بود حرف را در دهان باران خشکاند. چشمان بهت زده اش به دستی که بالای سرش آماده ی فرود آمدن بود خیره شد و با تلخندی زهر آلود جمله اش را ادامه داد:

- وگرنه الان به جای اینکه عین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    آخ چقد دلم برای پارسا میسوزه .. خدا بزنه پس کله ی ایرج که زندگی این بچه ها رو چجوری ازهم پاشوند.

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😢

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️